از صفحه تلویزیون مردی را دیده بود که پشت تریبون سازمان ملل، سیاه عزای دختر او را به تن دارد.
مردی که در لحنش بغض فروخفتهی پدران میناب بود.
صدایش حزن شروهخوانی زنان بندری را داشت.
وچهرهش صلابت صورت آفتاب خوردهی جاشوهای جنوب را.
رئیسجمهور کتاب مظلومیت ایران را که ورق میزد؛
عکس کودکان مظلوم ایران بود که بر حافظهی جهانیان قاب میشد و نگاه داغدار پدران و مادرانی که به قابعکس کودک شان لبخند میزد.
《آقای دبیرکل! من از ایرانی میآیم که مدرسهاش را بمباران کردند! کودکان بیگناه را کشتند》
شانههای پدر آدرینا تکان میخورد
و وجدان بشری در صحن سازمان ملل بر خود میلرزید.
《ما برای دفاع از کشورمان از هیچکسی اجازه نمیگیریم. 》
کلمات، مشت گره کردهی خلیجفارس بود که به سینهی اجنبی کوبیده میشد.
کلام غم داشت، کلام حماسه داشت، انگار کسی در قلب منهتن یزله میخواند.
شاید پدر آدرینا در لانگ شاتی از پخش زنده،
دخترش را دیده بود که با مقنعهی سپید روی یکی از صندلیها نشسته است و پاهایش را تاب میدهد.
شاید در صحن سازمانملل کودکان دبستانی را سرگرم بازی قایمموشک دیده بود
شاید میان بهت دنیای سیاست، صدای قهقهی کودکانهای را شنیده بود.
پدر آدرینا تصویر غمبار غروب میناب را در نگاه رئیسجمهور دیده بود؛ صدای بغض پدرانهی رئیسجمهور را شنیده بود.
پدر آدرینا سترگ شانههای رئیسجمهور را آنقدر استوار دیده بود که کولهپشتی آغشته به خون دخترش را به او سپارد.
